قالب وبلاگ قالب وبلاگ
پوزخند
 
پوزخند
درباره وبلاگ
روح الله عادلی

به نام ایزد یکتا راز دل نگویم به هر کس و بی کس راز دل من ارزشی بیش از این دارد بنده محصل سال دوم ریاضی در یکی از دبیرستانهای تهران هستم همیشه گمنام نوشتم و گمنام هم خوانده می شوم. این وبلاگ را به سفارش یکی از دبیران انشای خودم جناب اقای ابراهیمی افتتاح کردم و به همین خاطر با نام اصلی خودم دارم مینویسم کارنامه ام درخشان نیست ولی کم هم ننوشته ام ولی هرجا نوشته ام برای اینکه حرف دلم را نوشته ام هیچکس پی به هویتم نبرده و بازهم میگویم کم ننوشته ام نام مجله را هم به نام یکی از دوستانم آقای چشمه ریگی، آزاد نهادم ایشان را میتوانید از طریق جستجوی واژه "چشمه ریگی" در گوگل بشناسید در پناه حق

نويسندگان
۱۳٩٠/۱/۱۳ :: ۱:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : روح الله عادلی

کشتى گیرى در فن کشتى گیرى قهرمان قهرمانان کشتى بود و سیصد و شصت رمز پیروزى در کشتى بر حریف را مى دانست و هر روز با بکار بردن یکى از آن رموز، کشتى مى گرفت . او به یکى از جوانان علاقمند بود، و سیصد و پنجاه و نه رمز پیروزى در کشتى گیرى را به او یاد داد، ولى یک رمز را به او نیاموخت و در آموختن آن به او، امروز و فردا کرد.

جوان دست پرورده استاد، به خاطر جوانى و زور بازو، در فن کشتى گیرى سرآمد کشتى گیران شد، حتى یک روز در حضور پادشاه آن روزگار ادعا کرد: ((من از استاد، توانمندترم ، برترى استاد بر من از روى بزرگى و حق تربیتى است که بر من دارد، و گرنه از نظر نیرو از او کمتر نیستم و در فن کشتى گیرى با او برابرم .))

این سخن بر پادشاه ، گران آمد (که شاگردى ادعاى هماوردى با استادش ‍ مى کند). به او فرمان داد تا در میدان وسیع با استادش کشتى بگیرند.

ارکان دولت و اعیان و شخصیتها و سایر تماشاچیان حاضر شدند. شاگرد و استاد به کشتى پرداختند. شاگرد جوان مانند پیل مست بر سر استاد فرود آمد و آسیبى سخت به او زد که اگر بر کوه استوار مى زد آن را ریشه کن مى کرد.

استاد دید آن جوان از نظر نیرو بر او برترى دارد، همان رمزى را که به شاگردش نیاموخته بود، بکار برد و آن چنان بر شاگرد چیره گشت که او را از زمین جدا کرد و بر بالاى سرش برد و بر زمین فرو کوفت ، و جوان نتوانست این ضربه فنى را از خود دفع کند.

فریاد شور و شوق از طرفداران استاد برخاست . شاه دستور داد جایزه کلانى به استاد دادند و شاگرد را مورد سرزنش قرار داد که : چرا با استاد پرورده خود ادعاى رقابت کردى و سپس نتوانستى از عهده آن برآیى ؟!

شاگرد گفت : ((اى شاه ! استاد در میدان کشتى ، به خاطر زورمندى بر من چیره نشد، بلکه او به خاطر علم و رمزى که آن را به من نیاموخته بود و در همه عمر آن را از من دریغ داشت ، بر من چیره شد. (او با زور علم بر من غالب گردید نه با زور تن .)

پادشاه گفت : به خاطر همین ، هوشمندان زیرک گفته اند: ((دوست را چندان قوت نده که اگر دشمنى کند، توانایى آن را داشته باشد، آیا نشنیده اى سخن آن استادى را که شاگرد دست پروده اش ، جفا و بى مهرى دید، به او گفت :

یا وفا خود نبود در عالم

یا مگر کس در این زمانه نکرد

کس نیاموخت علم تیر از من

که مرا عاقبت نشانه نکرد



موضوع مطلب : حکایتهای گلستان سعدی
۱۳٩٠/۱/۱۳ :: ۱:۱٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : روح الله عادلی

در زمانهاى قدیم ، حاکم ظالمى بود که هیزم کارگرهاى فقیر را به بهاى اندک مى خرید و آن را به قیمت زیاد به ثروتمندان مى فروخت . صاحبدلى (یکى از اهل باطن ) از نزدیک او عبور کرد و به او گفت :

مارى تو که کرا ببینى بزنى

یا بوم که هر کجت نشینى نکنى

زورت از پیش مى رود با ما

با خداوند غیب دان نرود
 
زورمندى مکن بر اهل زمین

تا دعایى بر آسمان برود

حاکم ظالم از نصیحت آن صاحبدل ، رنجیده خاطر شد و چهره در هم کشید و به او بى اعتنایى کرد، تا اینکه یک شب آتش آشپزخانه به انبار هیزم اوفتاد و همه دارایى او سوخت و به خاکستر مبدل شد.

از قضا روزگار، همان صاحبدل روزى از نزد آن حاکم عبور مى کرد، شنید حاکم مى گوید: ((نمى دانم این آتش از کجا به سراى من افتاد؟))

به او گفت : ((این آتش از دل فقیران به سراى تو افتاد.)) (یعنى آه دل تهى دستان رنجدیده ، خرمن هستى تو را بر باد داد.))

حذر کن ز درد درونهاى ریش

که ریش درون عاقبت سر کند

بهم بر مکن تا توانى دلى

که آهى جهانى به هم بر کند

و بر روى تاج کیخسرو (فرزند سیاوش ، شاه باستانى ) چنین نوشته بود:

چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز

که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت

چنانکه دست به دست آمده است ملک به ما

به دستهاى دگر همچنین بخواهد رفت 



موضوع مطلب : حکایتهای گلستان سعدی
۱۳٩٠/۱/۱۳ :: ۱:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : روح الله عادلی

یکى از شاهان عرب به نزدیکانش گفت : ((حقوق ماهانه فلان کس را دو برابر بدهید، زیرا همواره ملازم درگاه و آماده اجراى فرمان است ، ولى سایر خدمتکاران به لهو و سرگرمیهاى باطل اشتغال دارند و در خدمتگذارى سستى مى کنند. ))

یکى از صاحبدلان که اهل دل و باطن بود، وقتى که این دستور شنید، خروش و فریاد از دل آورد.

از او پرسیدند: این خروش براى چه بود؟

در پاسخ گفت : ((درجات مقام بندگان در درگاه خداوند بزرگ نیز همین گونه است . ))

(آن کسى که در اطاعتش سستى و کوتاهى کند، پاداش کمترى دارد ولى آن کى که جدى و پرتلاش باشد، پاداش فراوانى مى برد.)

دو بامداد گر آید کسى به خدمت شاه

سیم هر آینه در وى کند بلطف نگاه

مهترى در بول فرمان است

ترک فرمان دلیل حرمان است

هر که سیماى راستان دارد

سر خدمت بر آستان دارد



موضوع مطلب : حکایتهای گلستان سعدی

پادشاه دیار زوزن (حدود نیشابور) وزیرى پاک سرشت ، بزرگوار و نیک محضر داشت که هنگام ملاقات به همگان خدمت مى کرد و در غیاب اشخاص ، از آنها به نیکى یاد مى نمود. از قضا روزى کارى از او سر زد که مورد خشم شاه قرار گرفت و اموال او به تاوان خون دیگرى مصادره کرد و او را کیفر نمود و در زندان بازداشت کرد.

سرهنگهاى شاه و ماءمورین زندان ، که سابقه خوشى از آن وزیر داشتند، آزاررسانى به او را روا ندانستند و نسبت به او که در زندان بود مهربانى مى کردند.

صلح با دشمن اگر خواهى هرگه که تو را

در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن

سخن آخر به دهان مى گذرد موذى را

سخنش تلخ نخواهى دهنش شیرین کن

شاه ، وزیر را جریمه کرده بود. او مقدارى از آن را که توان داشت ، پرداخت و به خاطر باقیمانده جریمه ، در زندان ماند.

یکى از شاهان اطراف ، براى آن وزیر پاک سرشت در آن هنگام که در زندان بود، محرمانه و مخفیانه نامه اى نوشت که در آن چنین پیام داده بود: ((شاهان آنجا از تو که شخص ارجمند هستى ، قدردانى نکردند و تو را تحقیر نمودند، اگر نظر عزیمت به سوى ما توجه کند، تمام سعى خود را براى جلب رضایت و خشنودى تو به کار گیریم . بزرگان این کشور به دیدار تو نیازمندند و در انتظار پاسخ نامه مى باشند.))

وزیر بزرگوار، هوشمندانه با مساءله برخورد کرد. با توجه به خطرهاى نهایى ، بى گدار به آب نزد. همان دم با کمال اختیار در پشت آن نامه مطلبى را نوشت و به سوى فرستنده نامه فرستاد.

از قضا یکى از وابستگان شاه ، از ماجرا آگاه شد و به شاه گفت : ((فلان کس ‍ را که زندانى نموده اى با شاهان اطراف ، نامه نگارى دارد.))

شاه خشمگین شد، فرمان داد بیدرنگ پیک نامه را دستگیر کردند، و نامه وزیر زندانى را از او گرفتند، که چنین نوشته بود:

((حست ظن بزرگان بیشتر از اندازه کمالات ما است . بزرگوارى شما در حق من و پذیرش دعوت شما براى من امکان ندارد. از این رو که من پرورده نعمت این خاندان (پادشاه زوزن ) هستم ، به خاطر اندکى دگرگونى و خشم ، نباید نسبت به ولى نعمت ، بى وفایى نمود، چنانکه گفته اند:

آن را که به جاى تو است هر دم کرمى

عذرش بنه ار کند به عمرى ستمى ))

شاه ، حق شناسى وزیر را پسندید، او را آزاد کرد و جایزه و نعمت براى او فرستاد و از او عذر خواهى کرد که خطا کردم که تو را بدون گناه آزردم .

وزیر گفت : ((اى مولا و سرور من ! بنده خود را نسبت به شما خطاکار نمى دانم .(نسبت به شما گستاخ نیستم ). تقدیر الهى بود که کار ناپسندى از من سر زد، تو شایسته آن هستى که بر اساس نعمتهاى پیشین و حقوقى که بر عهده من دارى ، همچنان مرا از الطاف خود بهرمند سازى ، چنانکه فرزانگان گفته اند:

گر گزندت رسد ز خلق مرنج

که نه راحت رسد ز خلق نه رنج

از خدا دان خلاف دشمن و دوست

کین دل هردو در تصرف اوست

گرچه تیر از کمان همى گذرد

از کماندار بیند اهل خرد



موضوع مطلب : حکایتهای گلستان سعدی
۱۳٩٠/۱/۱٢ :: ٧:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : روح الله عادلی

(عمرو لیث صفارى دومین پادشاه خاندان صفارى (265 - 287 ه ق ) برادر یعقوب لیث ، غلامانى داشت ) یکى از غلامانش فرار کرده بود، چند نفر به دنبال او رفتند و او را گرفته ، نزد شاه آوردند. یکى از وزیران شاه که نسبت به آن غلام سابقه سویى داشت ، به شاه گفت : ((این غلام را اعدام کن تا سایر غلامان مانند او فرار نکنند.))

آن غلام با کمال فروتنى به شاه گفت :

هرچه رود بر سرم چون تو پسندى روا است

بنده چه دعوى کند؟ حکم خداوند راست

ولى از آنجا که من پرورده نعمت شما خاندان هستم ، نمى خواهم در قیامت به خاطر ریختن خون من ، گرفتار قصاص گردى ، اجازه بده این وزیر را (که سعى در اعدام من مى کند) بکشم ، آنگاه به خاطر قصاص او، مرا اعدام کن ، تا به حق مرا کشته باشى و در قیامت ، بازخواست نشوى .

شاه از پیشنهاد او، بى اختیار خندید و به وزیر گفت : ((مصلحت چه مى دانى ؟)) وزیر گفت : براى خدا، به عنوان صدقه گور پدرت ، این بیچاره را آزاد کن ، تا بلایى به سر من نیاورد، گناه از من است و سخن حکیمان درست است که گویند:

چو کردى با کلوخ انداز پیکار

سر خود را به نادانى شکستى

چو تیر انداختى بر روى دشمن

چنین دان کاندر آماجش نشستى



موضوع مطلب : حکایتهای گلستان سعدی
۱۳٩٠/۱/۱٢ :: ٧:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : روح الله عادلی

کى از پادشاهان به بیمارى هولناکى که نام نبردن آن بیمارى بهتر از نام بردنش است ، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشکان یونان به اتفاق راءى گفتند: چنین بیمارى ، دوا و درمانى ندارد مگر اینکه زهره (کیسه صفرا) یک انسان داراى چنین و چنان صفتى را بیاورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان یابد).

پادشاه به ماءمورانش فرمان داد تا به جستجوى مردى که داراى آن اوصاف و نشانه ها مى باشد، بپردازند و او را نزدش بیاورند.

ماءموران به جستجو پرداختند، تا اینکه پسرى (نوجوان ) با را همان مشخصات و نشانه ها که حکیمان گفته بودند، یافتند و نزد شاه آوردند.

شاه پدر و مادر آن نوجوان را طلبید و ماجرا را به آنها گفت و انعام و پول زیادى به آنها داد و آنها به کشته شدن پسرشان راضى شدند. قاضى وقت نیز فتوا داد که : ((ریختن خون یک نفر از ملت به خاطر حفظ سلامتى شاه جایز است . ))

جلاد آماده شد که آن نوجوان را بکشد و زهره او را براى درمان شاه ، از بدنش درآورد. آن نوجوان در این حالت ، لبخندى زد و سر به سوى آسمان بلند نمود.

شاه از او پرسید: در این حالت مرگ ، چرا خندیدى ؟ اینجا جاى خنده نیست .

نوجوان جواب داد: در چنین وقتى پدر و مادر، ناز فرزند را مى گیرند و به حمایت از فرزند بر مى خیزند و نزد قاضى رفته و از او براى نجات فرزند استمداد مى کنند و از پیشگاه شاه دادخواهى مى نمایند، ولى اکنون در مورد من ، پدر و مادر به خاطر ثروت ناچیز دنیا، به کشته شدنم رضایت داده اند و قاضى به کشتنم فتوا داده و شاه مصلحت خود را بر هلاکت من مقدم مى دارد. کسى را جز خدا نداشتم که به من پناه دهد، از این رو به او پناهنده شدم :

پیش که برآورم ز دستت فریاد؟

هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد

سخنان نوجوان ، پادشاه را منقلب کرد و دلش به حال نوجوان سوخت و اشکش جارى شد و گفت : ((هلاکت من از ریختن خون بى گناهى مقدمتر و بهتر است . )) سر و چشم نوجوان را بوسید و او را در آغوش گرفت و به او نعمت بسیار بخشید و سپس آزادش کرد. لذا در آخر همان هفته شفا یافت .(و به پاداش احسانش رسید.)

همچنان در فکر آن بیتم که گفت :

پیل بانى بر لب دریاى نیل

زیر پایت گر بدانى حال مور

همچو حال تو است زیر پاى پیل



موضوع مطلب : حکایتهای گلستان سعدی
۱۳٩٠/۱/۱۱ :: ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : روح الله عادلی

فرمانده مردم آزارى ، سنگى بر سر فقیر صالحى زد، در آن روز براى آن فقیر صالح ، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولى آن سنگ را نزد خود نگهداشت .

سالها از این ماجرا گذشت تا اینکه شاه نسبت به آن فرمانده خشمگین شد و دستور داد او را در چاه افکندند. فقیر صالح از حادثه اطلاع یافت و بالاى همان چاه آمد و همان سنگ را بر سر آن فرمانده کوفت .

فرمانده : تو کیستى ؟ چرا این سنگ را بر من زدى ؟

فقیر صالح : من فلان کس هستم که در فلان تاریخ ، همین سنگ را بر سرم زدى .

فرمانده : تو در این مدت طولانى کجا بودى ؟ چرا نزد من نیامدى ؟

فقیر صالح : ((از جاهت اندیشه همى کردم ، اکنون که در چاهت دیدم ، فرصت غنیمت دانستم )) (یعنى از مقام و منصب تو بیمناک بودم ، اکنون که تو را در چاه دیدم ، از فرصت استفاده کرده و قصاص نمودم )

ناسزایى را که بینى بخت یار

عاقلان تسلیم کردند اختیار

چون ندارى ناخن درنده تیز

با ددان آن به ، که کم گیرى ستیز

هر که با پولاد بازو، پنجه کرد

ساعد مسکین خود را رنجه کرد

باش تا دستش ببندد روزگار

پس به کام دوستان مغزش برآر



موضوع مطلب : حکایتهای گلستان سعدی
۱۳٩٠/۱/۱۱ :: ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : روح الله عادلی

یکى از وزیران مغرور و غافل ، خانه یکى از افراد ملتش را ویران کرد، بى خبر از سخن حکیمان فرزانه که گفته اند:

آتش سوزان نکند با سپند

آنچه کند دود دل دردمند

گویند: ((سلطان همه جانوران ، شیر، و خوارترین جانوران الاغ است . به همراه الاغ باربر، راه رفتن از همراه رفتن با شیر درنده بهتر است .))

مسکین خر اگر چه بى تمیز است

چون بار همى برد عزیز است

گاوان و خران بار بردار

به ز آدمیان مردم آزار

پادشاه از روى قائن و نشانه ها، به زشتى اخلاق آن وزیر غافل و مغرور پى برد، او را دستگیر کرده و در زیر سخت ترین شکنجه ها کشت .

حاصل نشود رضاى سلطان

تا خاطر بندگان نجویى

خواهى که خداى بر تو بخشد

با خلق خداى کن نکویى

یکى از افرادى که مورد ستم همان وزیر قرار گرفته بود، از کنار جسد او گذر کرد، وقتى که وضع نکبتبار او را دید، بیندیشید و گفت :

نه هر که قوت بازوى منصبى دارد

به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

توان به حلق فرو برد استخوان درشت

ولى شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف

نماند ستمکار بد روزگار

بماند بر او لعنت پایدار



موضوع مطلب : حکایتهای گلستان سعدی
 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
 
قالب وبلاگقالب وبلاگ